اشنای غریبه |
رو به فردا
|
|
درباره وبلاگ
منوی اصلی
آرشیو مطالب
جستجو
دوستان امیدوار
آمار امیدواران
امیدواران آنلاين:
تعداد بازديدها: ترجمه قالب
Powered By BLOGFA.COM |
آسانسور
آن شنیدم که یکی مرد دهاتی هوس دیدن تهران به سرش افتاد پس از مدت بسیار مدیدی و تقلای شدیدی به کف آورد زرو سیمی و روکرد به تهران، خوش و خندان و غزلخوان ازسر شوق و شعف گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذرها وبه هر سوی نظرها و به تحسین و تعجب نگران گشت به هرکوچه و بازار و خیابان و دکانی. در خیابان به بنایی که بسی مرتفع و عالی و زیبا و نکو بود مجلل، نظر افکند و شد از دیدن آن خرم وخرسند و بزد یک دوسه لبخند ناگهان دید زنی پیر پیش خود گفت: که ما در توی ده این همه افسانه جادوگری و سحر شنیدیم، ولی هیچ ندیدیم به چشم خودمان همچو فسون کاری و جادو که در این شهر نمایند و بدین سان به سهولت سر یکربع زنی پیر مبدل به زن تازه جوانی شود
|+| نوشته شده توسط siamak در سه شنبه پنجم دی 1385 | موضوع: مخ زنی به سبک 2007 ایرانی
روز اول - - - - - - پسر : سلام دختر : سلام پسر : چطوری؟ دختر : بدنیستم مرسی هفته اول - - - - - - پسر : سلام دختر : علیک سلام پسر : چطوری؟ دختر : بد نیست مرسی. تو چطوری؟ هفته دوم - - - - - - پسر : سلام دختر : علیک سلام. چطوری؟ پسر : قربانت. بد نیستم. تو چطوری؟ دختر : مرسی . . . خوبم. هفته سوم - - - - - - دختر : سلام پسر : سلام. چطوری؟ خوبی؟ دختر : مرسی خوبم. خیلی خوبم. و یک نگاه معنی دار به پسر. هفته چهارم - - - - - - - دختر : سلام عزیزم. چطوری؟ خوبی؟ پسر : سلام عزیز دلم. مرسی. بد نیستم. تو چطوری؟ دختر : مرسی. میدونی؟ یه چیزی می خوام بهت بگم. نمی دونم الان بهت بگم یا بعدا؟ پسر : بگو عزیزم. دختر : نه . . . حالا زوده . . . باشه بعد. هفته پنجم - - - - - - دختر : سلام عزیزم. چیزی که دفعه پیش می خواستم بهت بگم این بود که دوست دارم ... عاشقتم ... وکلی دیگه از این حرفاهای پوچ و صد من یه غاز! و پسر باور می کنه !!! . . هفته ششم - - - - - - . . پسر : امروز یه دختری تو خیابون اومد ازم آدرس پرسید ، منم ... دختر : دیگه چی؟ دلمو شکستی ! تو که می دونی من چقدر حسودم! چرا این کارو کردی؟ پسر : من که کاری نکردم . . . فقط جواب سوالشو دادم. دختر : یه قول به من میدی ؟ پسر : آره دختر : قول بده دیگه با هیچ دختری حرف نزنی. پسر : باشه عزیزم. قول میدم . . . . . . . . . . . . . . . . روابط سالم و صمیمی و رمانتیک . . . . . . . . . . . . ماه هجدهم !!! - - - - - - - - - . . دختر : برام خواستگار اومده. پسر : غلط کرده . . . دختر : چرا؟ خوب طوری که نیست. اونم بالاخره آدمه ! پسر : تو چه جوابی بهش دادی؟ دختر : هنوز هیچی. پسر : ما کلی قرار مدار باهم داشتیم، حالا می خوای اونو بذاریش جای من؟ دختر : نمی دونم. فقط به من فکر نکن. من اگه بدونم تو به من فکر میکنی یه آب خوش از گلوم پایین نمیره !!! ببین برو زودتر زن بگیر. پسر : حسودیت نمیشه؟ دختر : نمیدونم چرا دیگه از اینکه تورو با دختر دیگه ای ببینم حسودیم میشه. پسر( در فکرو خیالش ) : من میدونم چرا !!! . . بعدش پسر مدتی از خاطرات خوش گذشته میگه و دختر هم برای خالی نبودن غریضه سنت آبغوره گیری رو اجرا میکنه. . . . . دوران خوشی دختر و دوران تحول پسر شروع میشه. . . . . دید پسر نسبت به دخترها عوض میشه، قلبش نسبت به واژه هایی از قبیل دوست دارم، عاشقتم، زندگی بدون تو برام هیچه و بقیه واژه های زیبا ولی پوچ اینطوری مقاوم میشه. سبک زندگیش عوض میشه و خیلی تحولات دیگه . . . . **************************** حالا اگر مورد مشابهی در آینده برای پسر پیش بیاد: روز اول - - - - - - پسر : سلام دختر : سلام پسر : میای خونمون؟ دختر : نه پسر : مگه به من اعتماد نداری؟ دختر : چرا . . . ولی خوووووب ! . . . . در اینجا پسر مراسمی موسوم به مخ زنی را انجام میده والبته موفق هم میشه. ( علت موفقیتش بلد بودن انبوهی از حرفهای پوچ و صد من یه غاز که به تازگی از دختر یاد گرفته و برای مخ زنی کاربرد بسیار موثری داره ). پسر : تو که می دونی من چقدر دوست دارم. دختر : آره . . . ولی . . . آخه . . . پسر : من قول میدم برای خواستگاریت بیام و بگیرمت. دختر : جدی میگی؟ ( و قند تو دلش آب میشه پسر : آره عزیزم. زندگی بدون تو برای من معنی نداره. دختر : جدی ؟ ( ایندفعه با یک نگاه عاشقانه به پسر ) پسر : آره قربونت برم . ( با یک نگاه عاقل اندر سفیه به دختر ) یواش یواش دل دختر نرم میشه و بالاخره رضایت میده. . . . . پسر : پس بریم. ( وبا بشکن زدن به سمت خونه حرکت میکنن . . . عصر همان روز - - - - - - - - - - زیییینگ . . . زیییینگ . . . پسر که بعداز رفتن دختر به خواب عمیقی فرو رفته بود، در حالیکه خیلی خسته پسر : بله. بفرماین دختر: سلام پسر : سلام. چطوری؟ دختر: مرسی؛ باهات کار دارم ! پسر : تو که یه ساعت نیس از اینجا رفتی؟! دختر: می خوام دوباره ببینمت !!! فردا بیام خونتون؟!!! پسر ( در حالی که موفقیت بزرگی کسب کرده ) : چرا که نه؟ منتظرتم . . . . . . این یه رابطه خیلی خیلی کلاسیک و البته زود بازده هستش.
از اونجایی که در جامعه ما روابط بین دخترو پسر مخصوصا در دوران جوانی یه تعریف مشخصی نداره و اگر هم تعریفی وجود داشته باشه بیشتر از تعالیم اسلامی نشعت می گیره ( که البته چندان مورد توجه این قشر نیست)به نظر میرسه که این روابط شکل وانسجام و قاعده و قانون خاصی نداره و بسته به میل و خواست طرفین شکل می گیره؛ لازم به توضیح که در مورد رسمی بودن یا نبودن و شرعی بودن یا نبودن این گونه روابط بحث نمی کنیم پس لطفا در وادی این مسائل وارد نشید (قابل توجه مرد کابینتی عزیز). به روش بالا که میشه گفت یکی از دهها یا صدها روش مخزنی موجود در جامعه ما هستش میشه بهانه نشون دادن اطاق اختصاصی پسر یا طراحی زیبای دکور خونه که توسط مادر یا خواهر پسر انجام شده ویا تنها با یه دعوت ساده و بی مقدمه برای سولپرایز کردن دختر صورت میگیره، به اون اضافه کرد؛ و متاسفانه این گونه رفتار دخترا ( که البته فطری و درونی هستش ) پسرارو نسبت به انجام اینگونه کارا گستاختر می کنه تا جایی که براشون یه سرگرمی میشه و اونها یعنی دخترا ارج و قرب خودشون از دست میدن که واقعا دردآوره. این مطلب وقتی حساستر و به نوعی جالبتر میشه که با ریز شدن در موضوع میشه فهمید که این نوع رفتار از دخترا بسته به گروه یا قشر خاصی مثل بدحجاب یا کسایی که نوع پوشش خاصی رو انتخاب میکنن نیست وحتی در افرادی که از چادر به عنوان پوشش اسلامی استفاده میکنن هم دیده میشه، وحتی با وارد شدن عقاید و افکار دینی و اسلامی رنگ و لعاب دیگری پیدا میکنه؛ ( دختران بهر سیاست میکنن چادر به سر نامه را از زیر چادر میدهن دست پسر) توضیح مکمل بحث این خاطره یکی از دوستان من هستش که خودم شخصا از اون شنیدم و تعریف می کرد که یه روز با دعوت قبلی دوست دخترش به خونه اونا رفته بود و گویا قرار بوده که خانوادش تا آخر شب به خونه برنگردند. با خیال راحت از این بابت که مزاحمی درکار نیست باهم خوش میگذروندن گرچه من خودم یه پسرم و گفتن این حرفا از طرف من تعجب آور(چون نوعی اعتراف به حقیقت هستش) ولی گفتن یسری از حقایق جذاب و خوندنی. واین کلام امیرالمومنین(ع) رانباید فراموش کنیم که میفرماید: همه محبتت رانثار دوست کن ، ولی همه اطمینانت را به پای او نریز
پ.ن۱/ سلطان غم مادر پ.ن۲/ گل پسرا شیطنت بسه پ.ن۳/ یکی از روشهای مقاوم سازی دل گوش دادن به حرفای صد من یه غز دختراست پ.ن۴/ لطفا اضحار نظرهاتون نسبت به این موضوع واقع بینانه باشه نه از روی احساسات. پ.ن۵/ خوندن مطلب فوق برای آفراد متاهل به همراه خانومشون ممنوع، فقط جدا جدا، چون باعث یاداوری خاطراتشون میشه و ممکن خجالت بکشن (ای بابا خجالت مرد جاشو داد به پرویی). پ.ن۶/ اگه نظری نداری چرت وپرت ننویس آقای 206 سفید. پ.ن۷/ این مطلب و با الهام از پست آخروبلاگ دوست خوبم آیدا نوشتم. در واقع اون عکس موجت جرقه زدن شد. از همین جا ازش تشکر می کنم ولی بهش میگم که اون دروغ ها برای خود دخترا تبدیل به یقین و باور درونی شده ودیگه دروغ نیست بلکه یه حس غریب ناآشناست. پ.ن۸/ اگه دیر به دیر آپ می کنم واسه اینه که یه چیزی بنویسم که خوندش ارزش داشته باشه. واسه نوشتن پستام زیاد وقت میزارم پس لطفا خورده نگیرید. پ.ن۹/ قابل توجه دوستان من پستام با فونت درشت می نویسم ولی نمی دونم چرا توی سیستمای دیگه ریز دیده میشه، خودم امتحان کردم. از همینجا معذرت خواهی می کنم ولی میگم به خدا دست من نیست. پ.ن۱۰/ قصد جسارت، احانت، وبی ادبی نسبت به هیچ کسی رو نداشتم ( مطمئنم این فکر برای بعضی ها ایجاد میشه ). پ.ن۱۱/ خاطراتتون رو راجع به این موضوع می تونین به ایمیل من بفرستید. البته دیگه تو وبلاگ آپ نمیشه.
پ.ن۱۳/ اینجا واینجا خوندیم که پسرکوچولو منتظر که پدرش سلامتیشو به دست بیاره وبه خونه برگرده تا دوباره همه دور هم جمع بشن. همه برای سلامتی پدرش دعا میکنیم موفق و پایدار باشید |+| نوشته شده توسط siamak در شنبه چهارم آذر 1385 | موضوع: گفتار صادقانه
مادرارو دست کم نگیریم
مادری براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . " پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود.
یک واقعیت تلخ توضیح اضافه اینکه این روزا بحث داغ مهریه
نیلوفر برای بعضی ها ایجاد ابهام شده بود که این نیلوفر کیه؟؟ دختر برای ابهامزدایی تصمیم گرفتم که یکی از عکسای نیلوفر براتون بذارم تا افتخار آشنایی با این خانوم پیدا کنید. فقط امیدوارم که نیلوفرآبی از دست من ناراحت نشه.
پ.ن۱/ امیدوارم که تو ماه رمضان آدم شده باشید. (البته چشمم آب نمیخوره)ولی الهی آمین.
پ.ن۲/ در اینجا از اویس و محمد و حسین منفرد بخاطر افطاری که به بچه های لونه دادن تشکر کنم و امیدوارم که خدا ازشون قبول کنه.
پ.ن۳/ اون دوشبی که برای افطار با بروبچ رفته بودیم بیرون آقا اویس بنده خدا برای اینکه بتونه بیشتر با ما بیرون باشه مجبور شد دوبار مرخصی ساعتی مجردیشو تمدید کنه
پ.ن۴/ به اطلاع ملت شهیدپرور و انقلابی ایران میرسونم که محمود غلامی ماشن خریده. البته از افشای مدل بنزش
پ.ن۵/ خدا پدر مادر این احمدی نژاد بیامرزه یه دوروز تعطیلی اعلام کرد ما تونستیم بریم شمال. جاتون خیلی خیلی خالی بود(مخصوصا بچه های لونه).
پ.ن۶/ به یه ت... میگن ان (ان.عن. ...) آقا میگه بیزحمت آقاشو بزار اولش.
پ.ن۷/ قابل توجه دوستان مخصوصا بولدوزر خانم . از شهرک غرب تا شهرک محلاتی کلی راهه و به ساعت حدود ۱ ساعت فاصله داره. درضمن من و دوستام زیاد اونطرفا نمیایم. اینو گفتم بدونید.
به امید دیدار
|+| نوشته شده توسط siamak در شنبه ششم آبان 1385 | موضوع: یک انتقام منصفانه
شنیده ها حاکی از این بود که یه مهمونی افتادیم، اولش به عنوان یه شایعه بهش توجه کردم، آخه اصلان انتظار نمی رفت که یه همدونی بخواد مهمونی بده (اونم از اون خسیساش بدبخت اصفهانیا که بدنامیشون دررفته)؛ موضوع از این قرار بود که نیلوفر به همراه خانواده به خانه خدا رفته بودند (التماس دعا) خلاصه با خودم گفتم باید از خجالت نیلوفرعزیز دربیایم و حسابی براش سنگ تموم بذاریم. در اولین اقدام صبح روزی که شبش قرار بودبریم مهمونی با محمد ورضا وعلیرضا ویحیی و رضا جوانی وحسین منفرد تماس گرفتم و ازاطرف خودم اونارو دعوت کردم؛ حسین و اویسم (برادران پت و مت) من پیش قدم بودم؛ همین که نیلوفر چشمش به من افتاد گفت که: یادم نمیاد سیامک دعوت کرده باشم، منم با پرویی گفتم: مهمون حبیب خداست ورفتیم تا آخرین ورژن از مسخره بازی و شوخیای شهرستانی و به نمایش بذاریم و مجلس و بترکونیم. بعد از روبوسی وچاق سلامتی با نیلوفر و دوتادادشش و همچنین پدرش بهترین جای سالن که چنتا میزکنار هم بودرو برای نشستن انتخاب کردیم و هنوز دقایقی نگذشته بود که میوه ها همه خوراک شغالها شد و نیلوفرم وقتی این تصاویر مستهجن و زنندرو دید با این مهمونی ما انتقام این چند سال دوستی با نیلوفر گرفتیم البته به حساب دشمنی نذارید. ما با هم دوستای صمیمی هستیم.
پ.ن1/ هرکی خربزه می خوره پای لرزشم می شینه. پ.ن2/ ما اویس با هزار بدبختی از خونه پدر خانومش بیرون کشیدیم. (اه اه اه خیلی بیجنبس) پ.ن3/ من 100.000 تومان پ.ن4/ آقا محمد توراه برگشت به خاطر اتفاقت افتاده شده با همه دعوا می کرد (آخه اون جای بابای بچه هاست، حق تعلیم و تربیت داره) پ.ن5/ بعد از مهمونی همه بچه ها چشمشون ترسید از برگذاری هر گونه مراسم (نامزدی،عروسی،حاجی خرون،افطاری) اعلام انزجار کردند.البته به جز یحیی.
پ.ن6/ در آخرم وقتی رفتیم یحیی و علیرضارو برسونیم به خونه هاشون دم مغازه ممد اناری نیاوران یه آب انار زدیم و تو پارک نیاورون یه شیر بلال (خداییش اینجا جاتون خالی بود) پ.ن7/از نامبردن اسامی بعضی از دوستان که توی اون مهمونی دعوت بودند به دلالیل امنیتی معذورم. پ.ن8/ متاسفانه عکس های مهمونی به دستم نرسید تا براتون بذارم. پ.ن۹/ اونشب رضا جوانی نیومد و بجای اون باباش اومد که از اول مراسم تا آخرش خودشو بسته بود به موز. |+| نوشته شده توسط siamak در سه شنبه یازدهم مهر 1385 | موضوع: رمضان ماه نزول برکات
از قبل از ماه رمضون تصمیم گرفتم که ماه رمضون امسال با بقیه سالا برای من تفاوت داشته باشه و بتونم بیشترین بهرَرو از این ماه ببرم؛واسه همین تصمیم گرفتم که اعمال مستحبی این ماه تا جایی که امکان داره انجام بدم (البته ریا نشه ها پ.ن/: هر گونه برداشت منفی از این مطلب ممنوع است و پیگرد قانونی دارد. حتی شما دوست عزیز. |+| نوشته شده توسط siamak در سه شنبه چهارم مهر 1385 | موضوع: مُـد
چند وقتی بود به سرم زده بود برم تو مد آخه هرکجارو که می دیدی، همه شده بودند مانکنای مدهای مختلف، مخصوصآ خانوما که بعد از انتشار خبر دستگیری و برخورد با بدحجابی توسط پلیس گویا لج کرده و با آرایشهای غلیظ و پوشیدن لباسای بدن نما (همون مد روز) چشم هر بیننده ای رو به خودشون جلب می کردنند
اصل ماجرا از ین جا شرو میشه که یه روز بعدازظهر که حوصلم سر رفته بود و از خونه نشینی خسته شده بودم و ماشین هم نداشتم به سرم زد که بزنم بیرون و از طبیعت زیبا لذت ببرم (اونم چه طبیعتی) تو فلکه اول درحال چرخ زنی بودم که... !!! نمی دونم خواب بودم یا بیدار، توهم بود یا حقیقت، فقط می دونم که حقیقت داشت (خدا برای تمام مومنین سبب ساز بشه یه پراید کنار خیابون ترمز زدو یه دختر تقریبآ بیستو دو، سه ساله از اون پیاده شد، مثل اینکه آنجلیا جولی بود ولی نه خیلی از اون قشنگتر بود. موهاشو دم اسبی بسته بود و یه شال به سر داشت که یکم از موهاشو پوشونده بود، آرایش ملایمی داشت که زیبایی چهرشو صدبرابر کرده بود درعین حال آرام و مطین. قدش حدود 170 بودو کمر باریک، یه مانتو کوتاه چسبون کرم رنگ و یه شلوار جین آبی به تن داشت که کوتاهی آستین مانتو وپاچه های شلوارش سفیدی پوستشو نمایان کرده بودو یک جفت صندل آبی که شباهت زیادی به نعلین ... طول میدونو قدم زدو رفت قسمت شمالی میدون کناره خیابون زیر سایه درختی ایستاد، گویا منتظر کسی بود، واقعآهم منتظر بود. چند نفری رفتن سراغش ولی محل سگم بهشون نداد، چنتا ماشینم مورد عنایت قرارش دادن ولی بازم بیخیال همه بود، حدود 10 دقیقه ای منتظر بودتا اینکه یه A206 زرشکی رنگ ایستادو گویا با تماس تلفنی (چون موبایل خانم زنگ خوردو بعد از جواب دادن به اون به سمت ماشین رفت) ازش دعوت کرد تا سوار ماشین بشه. فکر کنم از قبل همدیگرو میشناختن به هر صورت حالا یا دوست دخترش بود - نکته اخلاقی: همیشه مراقب چشاتون باشه، والا کار دستتون میده. تا بعد فعلا...
|+| نوشته شده توسط siamak در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 | موضوع: اخطار
سلام دوستان
میدونم که میدونید فصل امتحانتم هستش. پس انتظار ندارید که تو این موقعیت بیام و براتون مطلب بزنم. اینو واسه اونایی گفتم که از طریق ایمیل و همچنین حضورا ازم خواستن که مطلب بزنم درضمن برای اونایی هم هستش که با مطالبه خلاف واقع قصد در خراب کردن چهره مردمی من دارن. تا بعد... فعلا
|+| نوشته شده توسط siamak در پنجشنبه یکم تیر 1385 | موضوع: آب
خواب آب مي ديدم ... دريا نبودم ... ولي با آن آب زلال اميد به دريا شدن داشتم ..
بستر خشکم را قطره قطره پر از زندگي کرد .. سعي کردم هيچ قطره اي از او را به هدر ندهم ... با تمام وجود خواستمش ... غافل از اينکه روزي مسير آبش را عوض مي کند ... بدون اينکه تمايل داشته باشد شاخه اي از شاهراه زندگي را به من ببخشد ... بدون اينکه فکر کند شايد بار آخري باشد که اين راه زنده شده و شايد خشک گردد ... شايد براي تجربه ي دوباره پر شدن فرصتي نداشته باشد ... شايد اين بار به جاي آب . خاک مهمان دستهايم شود و شايد سيلابي بزرگ نابودم کند .... و شايد حتي ارزش نابودي هم نداشته باشم و حتي خاک هم از من بهراسد . شايد آن سنگ ها که بر تنم کوبيد ... سنگ هايي که خودش برايم صيقل داد تا لطفي کند .. براي اين بود که مرا از خود برنجاند تا از رفتنش و از جدايي اش غم نخورم ... ولي سنگ هايش را در آغوش گرفتم و هر نگاهي به تک تک سنگ ها مرا به ياد روزهاي طلايي اميدواري مي اندازد .... هنوزهم اميدوارم ... او مي رود تا با ديگري برود و من در بستر خود . به دنبال قطرات لطيف گمشده ي زندگي خويشم ..... چه کسي من را محکوم به خشکي کرد ؟ |+| نوشته شده توسط siamak در چهارشنبه دهم خرداد 1385 | موضوع: بدون شرح
شما هنوز به این مرد خدا ایمان نیاوردید ؟؟؟ تا بعد...
|+| نوشته شده توسط siamak در سه شنبه دوم خرداد 1385 | موضوع: هفت بار روح خويش را تحقير كردم
ـ اولين بار زماني بود که براي رسيدن به بلندمرتبگي خود را فروتن نشان مي داد.
کسي که به روي درس هاي زندگي آغوش گشايد و خود را با پيش داوري تغذيه نکند همچون برگ سفيدي است که خداوند کلمات خود را بر آن مي نگارد.
تا بعد...
|+| نوشته شده توسط siamak در سه شنبه دوم خرداد 1385 | موضوع: |
|
|